تبليغاتX
من زندگی ام را با قاشق های چایخوری اندازه گرفته ام
ذهن روسپی



برای این شعر بهتر است اسمی نباشد

............................................................

خدا نگهدار گفتم

من که داشتم می رفتم  ، اما

ستاره ها پاهام رو گرفتند و

به آغوش تو پرتم کردند !

من به شب اعتماد نمی کنم ،اما

تو به من اعتماد کن !

همیشه جاده ها به رسیدن نمی رسند

من اما می خواستم شبیه طولانی ترین راه باشی

وقتی برسم .. بخندی

گریه کنم ، آنقدر که چشمهام درآد

برات بخندد ،

لبهام که روی نامه هات جا مانده است !

چقدر آلوده ی این خواب به تو رسیدنم

که حتی

سرم میان دستهام نمی شکند

آنقدر کوچک شده ام

که  نمی بینی یم !...

سردردی با دندانهای تیز دارد مغزم را

می خورد !

به من اعتماد کن

حتی اگر طعم خرمالوی گس می دهد پیراهنم

دستت را بلند کن

دگمه بچین ،

بپوشم .... در من برقص ..

در من دست و پا بزن ....

بزن خودت را به کوچه چپ و

این خیال باطلی که دوستت دارم وحید

من اما همه راست ها را به تو گفتم

گفتم با من ..در من ..با هم

 در ترانه هام و شعرهام زندگی کنیم

این خانه ساختار محکمی دارد

و جای بچه شعر به دنیا بیاوریم

تو اما همیشه ابرهای بالای سرم را می تکانی  

بگذار باران شود

تو را بپوشد  

تَر شوی

چرا که چترهای جهان به فرمان من باز می شوند

چترهای جهان باز نشوید !

کوتاه می خواستم بگویمت شعر تازه ی من

اما نمی شود از بلندی این شب نگفت

من بچه می خواستم اگر برگشتم

و حالا از همه ی این حرفها گذشته

من که داشتم می رفتم

آنقدر دور بودم

اما این بهانه ی خوبی برای آمدنم نیست !

حالا هم بگو برو ...

چشمهام که دارد می خندد

با کدام عضو صورتم گریه کنم ؟

میروم

تا ستاره ها دوباره .......

یا جاده .... به راه راست هدایتم کن !..

 

 

                                                                           وحیدپورزارع

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 14:38  توسط وحید پورزارع  | 



متروک

..................................

 

حرفت را یکبارم که شده ...عوض نکن

بگذار این سوزنبان هر چقدر می خواهد

خط عوض کند !...

گفتی : می رسم با اولین قطار صبح

گفتم : با دسته گلی در بغل منم !..

*

متروکم

و بعد این همه سال

نمی دانم این دسته گل چرا خشک نمی شود ؟! ...

*

عزیزک روزهای دلخوشیم

تمام ساعتها و روزهام

به امید پنجشنبه می گذرد !...

 

 

                                                                           وحید پورزارع

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:10  توسط وحید پورزارع  | 



سالی پر از خوبی .............

................................................

سال ۸۶ هم تموم شد

 مثل همه ی سالهایی که گذشت و بزرگتر شدیم و این

اصلا دوست داشتنی نیست !...

امسال هم اتفاق های خوب و بد زیاد بود

از بدی ها یاد نمی کنم اما یه اتفاق خوب واسه من

گرفتن مجوز آلبوم موسیقی ی من بود که فکر میکنم چیزی در حدود

۲ سال از شروع کار تا مرحله ی مجوز طول کشید !

حالا که دارم این مطلب رو می نویسم دوست عزیز و خوبم بابک

که آهنگسازی آلبوم رو عاشفانه انجام داد

برای اجاره ی برنامه در سفر انگلیس هست !

دوسش دارم چون خیلی زحمت کشید !

سال نوت مبارک بابک .....

پوریای دوست داشتنی هم که زحمت تنظیم آلبوم رو کشید

از همین جا بهش سال نو رو تبریک می گم !

یه تشکر و خسته نباشید ویژه برای مهندس داوود دودانگه

که تهیه کنندگی ی این آلبوم رو به عهده داشت ..

داوود عزیز سال نو تو هم مبارک !

و در پایان برای همه ی دوستانی که این پست رو می خوننن

سال خوب و پر از مهربونی رو آرزو می کنم !

 

                                                                                    وحید پورزارع

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 0:35  توسط وحید پورزارع  | 



مردی شبیه باروت

......................................

مردی شدم که می خواستی

با یک بارانی عجیب بلند

و کلاهی گشادتر از سرم

و سری نترس تر از قهرمان فیلمهای مورد علاقه ات

که در آخر می میرد

مردی درست به شکل گلوله …

مردی درست به شکل باروت …

مردی درست به شکل تفنگ …

از جنگ با تو بر نمی گردم

حتی اگر مادرم سیاه بپوشد !...

آنقدر مطمئنم به دستهات

به نشانه ای که به چشم هام رفته ای

به همان نشانی که دوستت دارم

اگر خطا بزنی ، باز فرقی نمی کند

چشم بسته به جنگ تن به تن آمده ام

خیالت تخت است …. می بندی یم  !

این شعر حالاها برای خون جا دارد

که بریزی و کسی نبیند ،

بریزی و اصلا ببیند ،

خیالم تخت است … می بندمت !

به دوربین نگاه کن

و لبخندی بزن شبیه قهرمان فیلمهای مورد علاقه ات

که در آخر می کشد ،

تکان نخور …

یک …

دو …

چیک چیک !

دارم به این فکر می کنم

چرا زودتر جای شخصیت های همیشه خون آلود نبوده ام

از زنده بودن می ترسم

این شعر حالا ها برای مردن جا دارد

که بمیری و کسی نبیند

بمیری و اصلا ببیند ..

خیالمان تخت است …. بمیریم !

شب …. داخلی …. اتاق یک شاعر

مردی درست به شکل گلوله …

مردی درست به شکل باروت …

مردی درست به شکل تفنگ …

لانگ شاتی از بالا

کات ……..

 

 

 

                               وحیدپورزارع              

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 0:22  توسط وحید پورزارع  | 



 

آلبوم خانوادگی                                                    

 

 

آلبوم خانوادگی من ‌

با ورق های پاره پاره یادگار پدربزرگ

شعر امروز من است

مادربزرگ اما دراتاق تنها گریه می کند!

و پدر که در عکس سیاه و سفید سال پنجاه

خشت خشت این خانه را

مثل غزل قافیه چید

(نه....خانه ی قشنگی شد پسرم)

پدربزرگ که مرده بود

در خواب خندید

(راضی ام پسرم)

آلبوم خانوادگی من عاشقم کرد

عاشق دختری که از مدرسه می آمد

مستی بی دلیل و گریه های بعد عرق

عاشق برف بازی در عکس سال شصت و پنج

و پرتاب به سوی دختری که هیچگاه نبوسیدمش

(این خانه مشکل وزنی ندارد)

پدر اما ابرو کشید

(خانه بر سرمان خراب نشود)

من عاشق عصبانی شدن پدر بودم.

برگی از آلبوم خانوادگی من

عکس زنی ست که سر ندارد

معشوقه ی پدر که نبود

غریبه پا در غربت ما نمی گذارد

به جهنم پاره اش می کنم

پدربزرگ چنین گفت.

مادربزرگ می دانست شوهر چه می خواهد

برای همین نیمه شب

در عکس سال هفتاد

در حوض وسط حیاط وضو گرفت

نماز اما پاره پاره یادگار

در خوابی که مرده بود به پا نشد.

نوبتی هم که باشد

نوبت پسر کوچک خانواده است

بوی مداد رنگی و تشدید مشق های شبانه

بی وقفه سوال و

بیهوده معلمی که عاشق سرایدار مدرسه شد.

سه برگ خالی آلبوم خانوادگی من

جای خوب خوابیدن....

جای امن بوسیدن....

و جسد معلمی که من

در دفتر مشق شبانه ام کشتم!...

این گنج خانوادگی از پایه لنگ می زد

تقصیر کسی نبود

پدربزرگ استخاره می کرد و

همیشه بد می آمد

حالا شعرم را چه خوب باشد و بد ....گفته ام

(نه.....شعر بدی نشد پسرم)

پدر که مرده بود در خواب خندید

(راضی ام پسرم!...)

 

 

وحیدپورزارع                         

 

             

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 2:13  توسط وحید پورزارع  | 



 

                     تو بر نمی گردی

.................................

لب تر کنی خیس می شوم
در خشکسالی بوسه !....
تمام فنجانهای قهوه دروغ می گفتند
تو بر نمی گردی ،
و حالا که خدای من شده ای ،
هر چقدر هم که دعا کنم ،
گوشت به حرفهام بدهکار نیست ،
بی خیال تر از تو این خیابان است
که دست در جیب
راه می رود ،
دهن کجی می کند ،
نکن خیابان
من از تو پا خورده ترم !
تمام مسیر های تکه نان را
که به تو می رسیدم
گنجشکها خورده اند ،
کفشهام پاشنه می خورند !...
انتظاری ناقص الحروف را
 کوچه آبستن است ،
کوچه خواهد مُرد ،
تو بر نمی گردی !...
من که چیزی نمی خواهم 
جز این که بخواهیَم
و پنجره ای که مدام باز و بسته می کردی
باز و بسته کنی ،
به دستهات بگو دوباره حادثه بیافریند
فاجعه ای بزرگ ،
حالا که در دست دیگری ست !..
چقدر این شعر بلند گریه می کند ،
می خواهم بخوابم ،
و دعا کنم بیدارم کنی ،
عزیزم... صبحانه آماده است ،
بله قربان ..آمدم
مادر .... نگو که من دیوانه شدم
هرچند فکر می کنم
بهتر از این نمی شود
 برای تمام بچه هایی که سنگم می زنند
تمام دوستانی که به من می خندند ،
مفید باشم !..
چرا هنوز من میز شام می چینم
پیراهنی را که تو دوست می داری ، می پوشم
وقتی بر نمی گردی ،
حق با مادرم بود
که از خدا مرا می خواست
و من تو را ،
چقدر شبیه من شده 
مردی که به تو می آید ،
و با تو می رود
و خلاصه می کند همه دوستت دارم را
در تختخوابی به وسعت یک من
منی که از شما چیزی نمی خواستم
جز این که گورتان را جای دیگری بکنید !..
این دل دیگر دل نمی شود ،
شاید حق با مادرم بود ..

 

                                                                    

                                                وحید پورزارع


   

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 1:37  توسط وحید پورزارع  | 



 

قحطی ی زن

............................................................

در قحطی ی زن

این شعر تقدیم تو

باکره ی بی میوه ....

چه فرق می کند خدا باشم یا مرد

هر دو زود به آنچه که می خواهیم می رسیم

هر دو زود می میریم !

پدرم کنار مادر می خندید

می گفت : درخت بی میوه

خانه ی بی زن است

من از درخت می ترسم

مادرم پشت چشمهاش گریه می کند ،

من پشت این وحشت !

رفتم شمالی ترین نقطه ی این جنوب

هم آواز قورباغه های بی صدا

تا دور باشم از زن

از درخت

از میوه

از هر آنچه که مرا وحید صدا کند ،

از تو ...

اما نشد ببرم این موج تا عشقبازی بی دلیل !

در قحطی زن

خیابان پُر است از هجده ساله های التماس

پُر است از لبهای بی دندان .....

من از تاریکی می ترسم

اما همیشه لذت برده ام که چاقو

درست جایی می خورد که نمی بینی

این روده به اندازه ی تمام خیابانهای تهران است

از تجریش که پا بیاندازی

تا خود لاله زار این مردم برات کف میزنند

بیچاره من که خونم پای درخت بی میوه می ریزد !

بخیه بزن با سوزنی شبیه ابروت سینه ام را

این درد را دوست می دارم !

تو را هم چیزی شبیه این !

و شبیه آلزایمری که پدر را به فراموشی مُردن

تشویق کرده است ،

پدرم استکان عرق را پایین نمی آورد ،

و من نشسته ام کنار مادر و شعر می نویسم از تو ،

در قحطی زن !...

می روم جنوب این کاغذ

کز می کنم همین نزدیکی ها

تا خونریزی کنم

تا پسران باکره ی کوچه

با اولین جیغ تو

به سلامتی من پک بزنند

هورا بکشند

و من احساس کنم بزرگ شده ام

که دستهام به جیب پیراهنت برسد

تا نامه های عاشقانه ام را پس بگیرم

در قحطی زن

فرقی نمی کند بُکشند یا بُکشی

هر دو خوب بخیه می زنیم !

 

 

 

 

                                                      وحیدپورزارع

                                                                                        

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 19:47  توسط وحید پورزارع  | 



کوتاه

................................

دیگر این طناب پوسیده

یوسف را هم نجات نمی دهد

تاریخ پر از گرگ و پیراهن آغشته به توست

برادران خیانتکار من

دوستتان دارم

 

 

                                                           وحید پورزارع

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 19:36  توسط وحید پورزارع  | 



 

ما گول خوردیم

.............................................................

سرت را که بالا بیاوری

چیزی از نجابتت کم نمی شود ،

خیالت راحت

فرشته های رو شونه هات

پیرتر از آنند ، که حساب و کتاب بیخودی خوبیت را

کف دست بنویسند !...

گناه اگر کنی

از آسمان ستاره می افتد ،

دامنت را بلند کن ،

به چیدن خوشه خوشه آمده ام !

دست پُر اگر از این سیاهی بر نگشتم

دراز می افتم رو به جاده ای که از روم

قطار بهشت بگذرد !

چقدر خندیدیم با دهان پر از زُهل

چقدر مُردیم با دهان پُر از گریه !

تمام آبهای خلیج و خزر

به سمت تو می ریزند

از تو آب می خورد این همه باغهای انگور وسیب

شرابی ام کن

پوست بکن سیب و لعنت به من اگر نخورم !

چرا زمان پرتاب نمی رسد؟

من با هیچ کس شوخی نمی کنم

حتی تو ، قدیسک ساعت دوازده !

روسری ات را بردار

هوای این نقطه از تهران

هواییت نمی کند !

به درد هیچ شیطانی نمی خوریم

معادلات جهان بگذار مجهول بماند

حتی در کار ما خدا !

نمی خواهم پاک بمیرم وقتی خاک ناپاک است ،

برای این همه شرم ، بی شرمیت را متاسفم !

¤

در ارتفاع هزار پایی زمین ایستاده ام

میترسم از پاهام

پا بده

این برج هر لحظه میریزد

به فاصله ی پلکی به هم زدن اما جهان نمی ریزد !

دروغ محض است ،

قدیسک ساعت دوازده !

پرده بردار که دور تو بچرخم

با وضوی شراب از باغهای انگوریت !

سرم را که بالا بیاورم

تیغ نفرین کتاب نا خوانده

میزد ..میبُرد از ته همه ی رگهای بسته ام را

ما گول خوردیم

باید از راهی که آمده بودیم

بر نمی گشتیم

حتی اگر قطار جهنم از جنازه هامان می گذشت

سرت را که بالا بیاوری

فرشته های جوان جانشین

نجابتت را می دزدند !

ما را به سمت هم پرت نمی کنند ،

و از دست سیب و شراب هم

کاری بر نمی آید

روسری ات را محکم بچسب

ما گول خوردیم !

 

 

                                                                            وحیدپورزارع

                                                                    تهران

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 15:48  توسط وحید پورزارع  | 



 

خواب زن چپ است ......

........................................................................

هیچ بعید نیست از من

که همین شبها ،

خواب آشفته ی دختری بیدارم کند،

که شبیه من راه می رود

شبیه من شعر می خواند

شبیه من ... اصلا شبیه هیچ کس نیست !

اتفاق لب و کبریت

ختم به سیگار روشن نمی شود ،

این آتش بازی از معبد خاموش کدام عشق است

تو بگو

چشمهام که حرفهاش رو می خورد ،

چشمهات دلیل خوب در نگاه مردن است !

جهان ، ایستاده در مدار سرگیجه های توست

سمج منم که دور سرت می چرخم

می چرخم و خسته نیستم به خدا

یک دور ...  ده دور .. هزار دور باطل اگر بزنم

عزیز خوابهای وارونه !

این شعر را از هر طرف که بخوانی

چپ نگاهت میکند

چرا که خواب زن چپ است !

راست بگو لااقل در جهانی که هنوز بکر مانده

و خدا نمی داند

فرشتگانش چرا رفتند و بر نگشتند

با نامه های عاشقانه ای  که با اعمال جابجا شد !

سلام ... حال من خوب است

واینجا ساعت از بی خوابی گذشته که برات ...

نه .. دوستت می دارم

سریع مینویسم ، شیطان گوشش کر  

اما لال که نیست  

دو بار بوسه ی بی هوا

صد بار نگاه بی شرمانه

هزار بار مردن بی بهانه برای امروز کافیست ،

ببین !...

چقدر راحت بهشت با جهنم عوض می شود

تنها در تکرار مکرر می خواهمت !

من را از هر طرف که ببینی

به سمت تو ایستاده ام

به سمت تو چرخیده ام

اما خسته نیستم به خدا !

تشنه ی عبادتم رو به رودی که شبیه قبله است

و درست از وسط سینه ات می گذرد ،

بنده ی این دین بی قید و بند منم

بپذیرم با تمام گناهان قشنگی که به خاطر  تو مرتکب شدم !

هیچ بعید نیست از تو

همین حوالی سرم را زیر آب کنی

دوباره بالا بیاوری ام

آنقدر که نفسهات به شماره بیافتد !

نفس بزن ..نفس بزن !

اصلا خودت را بزن به بی خیالی همیشه

فلسفه ی  هر چه گناه موجه !

آفتاب از کوچکترین راه این اتاق دارد خودش را و پرده را پاره می کند

بگذار این شعر خراب تو شود

من که از راه تو برنمی گردم

من که از خواب تو پا نمی شوم

و به هیچ کس ربطی ندارد که من چپ نگاهت کردم

چرا که خواب زن چپ است !

 

 

 

 

 

                                                                                 وحید پورزارع

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 18:45  توسط وحید پورزارع  | 



 موریانه

..................................

 

پشت ميزی که پر از

کتابهای نوشته شده از توست

موريانه ها می رقصند !...

خانم ها و آقايان

لطفا بفرمائيد سر ميز

غذا آماده است٫

کتابهای يک نويسنده بخت برگشته !...

...و تازه ا